خرید بک لینک
پیژامه گل گلی خود را به تن کرد و خوابید. خواب پیژامه قرمزش را دید. ساعت حدود 8 صبح با چشمانی پف کرده از خواب بیدار شد و شلواری رسمی پوشید و از خانه زد بیرون. در بین راه چند نفر از آشنایان را دید که تا کمر برایش خم شدند. پشت درب اتاق کارش پیژامه نارنجی رنگ و رو رفته اش را سالها آویزان کرده بود. با بی توجهی به آن به درون اتاق رفت و روی صندلی چرخدارش نشست و چرخی زد و در لحظه شلوارش را از تن درآورد و پیژامه سفیدش را پوشید و تلفن را به دست گرفت و چند تلفن زد. سالها بود این پیژامه را نگه داشته بود. سفیدی پیژامه فقط در بعضی جاها لکه دار شده بود اما هنوز دوستش داشت. بعد از ساعتی رنگ سفید چشمش را خسته کرد و از پشت قفسه کتابخانه اش پیژامه صورتی اش را بیرون کشید. چقدر دلش می خواست این پیژامه را گهگاهی بیرون هم بتواند بپوشد اما از نگاههای مردم می ترسید که بخاطر رنگ صورتی اش مسخره اش کنند. پیژامه را در بغل فشرد و با عطر پیژامه مست شد و آن را به تن کرد. چند ضربه به درب اتاقش نواخته شد. پیژامه صورتی را با دستپاچگی از تن کند و در سطل زباله قایمش کرد. کمی از پیژامه بخاطر عجله پاره شد.

شب شد و خسته و کوفته به سراغ پیژامه گل گلی اش رفت ...

برچسب: نویسنده: پویا فراهانی تاريخ: جمعه 17 آبان 1398 ساعت: 22:16

صفحه بندی