خرید بک لینک

به نام آبی چشمانش

مرد زانوی غم بغل گرفته. نشسته آن گوشه. کودک از گوشه چشم نگاهی به او می اندازد. مرد در دنیایی اندوهگین گم شده است. کودک غصه می خورد. تلاش می کند او را به حرف بگیرد. به کنار مرد می رود و می گوید میخوای کتفت رو ماساژ بدم؟ مرد به روی زمین دراز می کشد و می گوید : آره خیلی درد میکنه. همونجا سمت چپ. آهان آهان یکم پایین تر. یخورده به بیرون. آهان همونجا. خیلی درد می کنه ...

- تا کی اینجا می مونی؟

-- فردا صبح باید برم.

- منم باهات بیام؟

-- اونجا که خبری نیس. بیای اونجا چیکار کنی؟

چند دقیقه ای می گذرد.

-- بسه دیگه خسته شدی....

- بهتر شد؟

-- آره. دستت درد نکنه.

مرد برمی خیزد و گویا بخاطر می آورد که تا قبل از فردا باید کارهایی را به انجام برساند.

نگاهی به خانه می کند. به چنارهای قدبلندی که دزدانه از بالای حیاط خانه نگاه می کنند و با خیال راحت برگهای خود را به دست باد سپرده اند. به آرامش عجیبی که ریخته اند در آن باغ کوچک دوست داشتنی. آبی تشنه چشمانش گویا سیراب شدنی نیست.

کودک دوچرخه قدیمی اش را از انبار بیرون می آورد و ساعتها بر روی موزائیکهای داخل حیاط خانه رکاب می زند.

مرد مشغول شستشوی ماشین است. کودک از گوشه چشم راست برای آخرین بار به مرد نگاه می کند.

برچسب: نویسنده: پویا فراهانی تاريخ: جمعه 17 آبان 1398 ساعت: 22:16

صفحه بندی