حرکت: بعدازظهر سه شنبه 4 تیر 1392
برگشت: صبح شنبه 8 تیر 1392
روز سه شنبه 4 تیر بعد از کلی علافی اتوبوس اوراقی بالاخره تشریف آورد و در 3 محل تا حوالی قم خاموش کرد و بچه ها پیاده شدند و اتوبوس را هل دادند!! تعداد افراد گروه 30 نفر بود و اکثرا دانشجو بودند. بالاخره تو 2 صندلی من و رفیقم جا گرفتیم. اما از شانس بد صندلی ما هم داغون بود!! صندلی جلویی تا آخر درازکش شده بود عقب و صندلی ما باز نمی شد! تو دخمه ای افتاده بودیم! اما دیگه شتری بود که در خونمون خوابیده بود و بچه ها تو صندلی های خودشون قرار گرفته بودند و ما هم حق انتخاب دیگه ای نداشتیم. تا حوالی اصفهان چلونده شدم و کمردرد اومد سراغم و دیگه طاقت نیاوردم و زیرانداز انداختم کف اتوبوس و تا صبح راحت خوابیدم. ضربه ها و تکونهای اتوبوس اولش اذیت می کرد اما خیلی زود بهش عادت کردم و نقش ننو رو برام ایفا کرد!
به داراب که رسیدیم رفتیم تو یک خونه روستایی و کمی وسایلمون رو جابجا کردیم و وسایلی رو که نمی خواستیم برداریم رو گذاشتیم تو ساکی که همراه خودمون برده بودیم و اون ساک رو گذاشتیم تو اتوبوس و از اونجا هم با یک نیسان 45 دقیقه ای طی کردیم. داشتیم از گرما هلاک می شدیم. با همصدایی آوازهای دسته جمعی تو نیسان لحظه به لحظه هلاک تر می شدیم! ! می خوندیم و دست می زدیم و از گرمای هوا گله می کردیم!! بساطی بود!! خلاصه در جایی که نیسان دیگه نمی تونست بیاد، پیاده شدیم و سرپرست با دو تا هندونه خوشگل خنک آب رو آتیشمون ریخت. مسیری رو حدود 2 ساعت تو آفتاب سوزان پیاده طی کردیم و حدود بعدازظهر به نزدیکی چشمه ای رسیدیم. اونجا محلی بود که سرپرست تصمیم گرفته بود شب رو در اونجا بمونیم. وسایلمون رو که جابجا کردیم دوان دوان به طرف چشمه و اولین حوضچه که همون حوالی بود رفتیم و یکی یکی پریدیم توش! از بس سرد بود شنا رو از یاد آدم می برد! عضلات قف می کردند و زیاد نمیشد درونش موند.
شب رو به صبح رسوندیم و 7:15 صبح کوله بدوش آماده بودیم. از اونجایی که گروههای دیگه ای نیمه های شب به منطقه ما رسیدند سرپرست می خواست عجله کنیم و گروه اولی باشیم که اون روز مسیر رو طی میکنه. البته با وجودی که گروه اول بودیم باز زمانی رو به انتظار برای بستن و باز کردن کارگاهها به انتظار می نشستیم. اگر گروه دیگری هم قرار بود جلوی ما حرکت کنه که دیگه واویلا بود. 3 نفر از افراد بومی سراغمون اومدند و از ما مجوز خواستند! طوری که می خواستند جلوی ادامه مسیرمان را بگیرند! خوشبختانه سرپرست با کمی خوش و بش و صحبت با آنها رفیق شد و صبح هنگام همراه گروه آمدند! مسیر را مثل کف دستشان بلد بودند و کمک بزرگی بودند.
از زیبایی مسیر هر چه بگم کم گفته ام! اکثر حوضچه ها را با پریدن از فاصله 3 تا 10 متری درون آب طی می کردیم و بقیه فرودها هم نیاز به بستن کارگاه بود که حدود 11 تا بود. بلندترین فرود با کارگاه حدود 40 متر بود. البته اگر زیرپایمان سنگی نبود بی شک سرپرست می گفت بپرید!! گاهی کوله ها را پرت می کردیم درون آب و گاهی کوله به پشت می پریدیم. وزن کوله ها چندین برابر شده بود و از خیس شدن و سرما همه سگ لرز می زدند. خوشبختانه بغیر از سرپرست چند نفر فنی کار کمک سرپرست بودند که وجودشان واقعا برای همه دلگرمی بود. خسته و خیس و لرزان وقتی به محل کارگاهها برای فرود می رسیدیم یک نفر از بالا و یک نفر از پایین حمایت می کرد. حتی بعضی مسیرهای سنگین که طناب درون آب فرود می آمد توان باز کردن طناب از درون هشت نبود. یکی از فرودهایم درون آب طناب به دور پایم 3 دور پیچیده شده بود که با کوله سنگینی که به دوش داشتم و پایی که در طناب قفل شده بود نمی توانستم حتی شنا کنم.
کمک سرپرستی که درون آب بود هرچه زور زد طناب را نتوانست باز کند. من هم طناب فرود را گرفتم و خودم را از درون آب بالا کشیدم و پایم را از درون آب بالا آوردم و جلوی صورتش گفتم و گفتم بازش کن! و او طناب پیچیده شده به دور پایم را باز کرد. البته بچه ها می گفتند معضل پیچیده شدن طناب به دور پایشان در آب را اکثراً داشتند. سرما و لرز فشار می آورد. حتی برای بعضی افراد فنی که در شنا ماهر بودند از آنجایی که به بقیه افراد در آب کمک می رساندند وجود جلیقه نجات ضروری می نمود. آبشار آخر را سرپرست به روز بعد موکول کرد. شب را کناب رودخانه خوابیدیم و برخی از بچه ها تا نیمه های شب بزن و بکوب راه انداخته بودند.
آبشار آخر را طی کردیم و حوضچه زیبایی را در انتهای آن دیدیم. برخی محلی های منطقه را دیدیم که با ماشین خود را به آنجا رسانده بودند تا در آنجا شنا کنند. ساعتی را به شنا و پریدن های دستجمعی در آب گذراندیم. وقتی تنگه را پشت سر گذاشتیم آفتاب سوزان به استقبالمان آمد. طوری که لرزیدن های سراسر دیروز را فراموش کردم! به سرپرست گفتم: دفعه بعدی که می خواهید اینجا بیایید چه زمانی است؟! (هنوز لباسهایم خشک نشده بود! لال از دنیا برم اگه دروغ بگم!!) البته سرپرست گفتند که قصد دارند بنده را بخاطر این سوال با سنگ بزنند!
شنبه صبح ساعت 10 رسیدم خونه.
همه بدنم درد می کنه اما عجیب خوش گذشت و با دوستان خوب و عزیزی هم در این سفر آشنا شدم.
پانوشت: بخش اعظم این تعریفها رو برای دوست عزیزی نوشته بودم، اما دیدم خودش می تونه نقش گزارش برنامه را هم داشته باشه!
برچسب:
نویسنده: پویا فراهانی
تاريخ: جمعه
17 آبان
1398 ساعت: 22:16