خرید بک لینک
هر سال نزدیک ماه مهر که می شد خیلی ذوق داشتم. برای مدرسه رفتن! کتابهای نو! یک کلاس بالاتر! گاهی کیف نو. گاهی هم شستن کیف و کتونی سال تحصیلی گذشته. یدونه لیوان تازه. جامدادی نو. تراش. پاک کن. دو تا مداد و یه مداد قرمز. یه بسته مداد رنگی. همه رو تو کوله پشتی مرتب می چیدم. هر چند روز یکبار وسایل رو بیرون می آوردمشون و با لذت بهشون نگاه می کردم. آخ که می مردم واسه جلد کردن کتابها و دفترهام. صفحه اول کتاب رو نگاه می کردم. از شکلهایی که روی جلد کتاب بود می شد محتویات توش رو حدس زد. همچین یواش جلد اولش رو باز می کردم و دزدکی لای ورق هاشو نگاه می کردم که شاید حتی خود کتاب نمی فهمید کسی جلدش رو وا کرده. از اقبال بد باید صبر می کردیم تا کتابهای دبستان رو از مدرسه بگیریم. خواهرم اون وقتها راهنمایی بود و کتابهاشو از لوازم التحریر فروشی می خرید. اونقدر التماسش می کردم و امر و فرمون هاشو انجام می دادم تا اجازه میداد ۲ تا کتابشو جلد کنم. عجب اسکولی بودما هفته اول دبستان که کتابهای منو می دادند میومد سراغم و می گفت من ۲ تا کتاب بهت دادم جلد کنی حالا تو هم باید ۲ تا کتاب بهم بدی جلد کنم!! کلا کتابهای دبستان ۵ تا بیشتر نبود تازه! می خواست خودش از بین ۵ تا کتاب من حق انتخاب هم برای اینکار داشته باشه! البته بگما اون به اندازه من ذوق این کار رو نداشت! شاید فقط می خواست حال منو بگیره. گاهی مقاومت می کردم و می گفتم تو باید قرآن و علوم رو جلد کنی! اما دعوامون می شد و اون کتابهارو پرت می کرد طرفم. بعد هم کتک کاری می شد. و در آخر در سوگ کتابهای زخمی گوله گوله اشک می ریختم.

بعد از این همه سال، حالا که می خوام آماده بشم برای کنکور ارشد، وقتی امروز با ده-دوازده تا کتاب نو از کتابفروشی اومدم بیرون یاد اون وقتها افتادم.

راستی! دیگه ذوق جلد کردن کتاب ندارم اما هنوزم حس عجیبی به کتاب نو دارم.

برچسب: نویسنده: پویا فراهانی تاريخ: جمعه 17 آبان 1398 ساعت: 22:16

صفحه بندی